اولین عید
۱۲.۱۲ .۸۹سلام عزیز دلم . خدای مهربون امسال به ما یه هدیه کوچیک و دوست داشتنی داده .امسال هممون خوشحالیم که اگه خدا بخواد عیدرو در کنار تو جشن میگیریم اما من هنوز واسه عیدم لباس نخریدم اخه طاقت ندارم تو رو بزارم خونه میترسم از اینکه اگر هم ببرمت بیرون خدایی نکرده سرما بخوری .اما امروز برای دومین بار من وتو با مامانی رفتیم بیرون اخه بالاخره یه جوری باید بریم خرید عید.از خونه پیاده رفتیم البته تو رو گذاشتیم تو کالسکه بین راه چند تا مغازه لباس فروشی رو دیدیم بعدش هم رفتیم مغازه ی بابا و تو چون خوابت برده بود گذاشتیمت پیش بابا و رفتیم تا چند تا مغازه لباس ببینیم اما من هیچ لباس...
نویسنده :
مامان غزل
0:00


